صفحه اصلی / ستاد مرکزی / معاونت فرهنگی سیاسی / خاطرات شهدا / خاطرات عشق شهدا به امام حسین علیه السلام

خاطرات عشق شهدا به امام حسین علیه السلام

با عرض تسلیت به مناسبت شروع عزای حسینی، و قبولی عزاداری های شما بزرگواران، چند خاطره از زندگی شهدا و ارتباطشان با امام حسین علیه السلام و اهل بیت گرامی ایشان، تقدیم حضورتان می گردد:

 

راز دست به سینه بودن شهید

دوست صمیمی و داماد شهید محمد زمان ولی پور تعریف می کند:
فرمانده سپاه بابل به من خبر داد که برادر خانم شما شهید شدند و این در حالی بود که بیست روز از ازدواج ما می گذشت.
به بیمارستان شهید یحیی نژاد رفتم، رئیس بیمارستان مانع شد. گفت: شما تحمل نداری.
….وقتی تابوت را باز کردم، دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند.
تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟
شب شهید بزرگوار را در خواب دیدم که گفت: «می دانی چرا لبخند زدم؟ بخاطر آنکه حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) را دیدم و گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (علیه السلام)، ایشان را در بغل گرفتم و لبخند زدم.»

منبع: کتاب اسوه های تبلیغ، سیره های اخلاقی شهدای روحانی مازندران
— طلبه شهید محمد زمان ولی پور در کلام استادش علامه ایازی:
علامه ایازی از علمای بزرگ اسلام به طلبه های تازه وارد می گفت محمد زمان ولی پور رو الگوی خودتون قرار بدین .
— وقتی محمد زمان شهید شد علامه ایازی مکثی کردند و سه بار فرمودند: او واقعا بی نظیر بود. بی نظیر بود، بی نظیر… من او را رهبر اینده ی یک امت می دانستم ، با رفتنش کمرم شکست…
— شهید محمد زمان ولی پور: من در حال پروازم، این جسم من است که شما می بینید، اما روحم در حال پرواز است…
منبع: کتاب پرواز تا ملکوت

 

بانویی که به کمک رزمنده ها آمده بود…

همسر شهید برونسی نقل می کنند:
روزی خود شهید خاطره ای را از جبهه برایم تعریف کرد و گفت:
کنار یکی از زاغه های مهماتها سخت مشغول بودیم و مهماتها را درون جعبه های مخصوص می گذاشتیم و درشان را می بستیم.
گرم کار یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه با چادری مشکی.
داشت پا به پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.
با خود گفتم : حتما از این خانمهایی است که میان جبهه.

اصلا حواسم  به این نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود.
به بچه ها نگاه کردم مشغول کارشان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند و انگار آن خانم را نمی دیدند.
قضیه عجیب برام سوال شده بود. موضوع عادی به نظر نمی رسید.
کنجکاو شدم بفهم جریان چیست. رفتم نزدیکتر تا رعایت ادب شده باشد. سینه ای صاف کرده و خیلی با احتیاط گفتم :
خانم جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین.

رویش به طرف من نبود. به تمام قد ایستاد و فرمود:
مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟
یک آن ، یاد امام حسین (سلام الله علیه) افتادم و اشک توی چشمهام حلقه زد.
خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیست . بی اختیار شده بودم و نمی دانستم چه بگویم.
خانم همانطور که رویشان آن طرف بود فرمودند:
هرکس یاور ما باشد، البته ما هم یاری اش می کنیم

خاطره ای از زندگی سردار شهید عبدالحسین برونسی

منبع : کتابهای خاک های نرم کوشک نوشته سعید عاکف

 

پیش بینیِ جنگ ایران و عراق توسط امام حسین علیه السلام

خواب امام حسین علیه السلام رو دیده بود.
به حضرت عرض کرد: کاش من هم توی کربلا بودم و شما رو یاری می کردم…

امام علیه السلام بهش فرموده بودند: ناراحت نباش! سیدی از نسل ما علیه کفر قیام می کنه، تو در اون جنگ شرکت می کنی و  شهید میشی…

… ۱۴ سال گذشت.
جنگ ایران و عراق شروع شد.
باز هم خواب امام حسین علیه السلام رو دید.
آقا بهش فرموده بودند: پسرم! وقتش رسیده که به  آرزوت برسی.
محمد علی عزمش رو برا رفتن به جبهه جزم کرد.
و چیزی از خوابش نگذشته بود که توی  جزیره مجنون به  شهادت رسید…

خاطره ای از زندگی شهید محمد علی نامور

منبع: کتاب لحظه های بی عبور، صفحه ۸۵

 

عمه بیا گمشده پیدا شده…

توی طلاییه مشغول تفحص شهدا بودیم

هنگامی که زمین را می شکافتیم، پیکر شهیدی نمایان شد

همراه او یک دفتر قطور اما کوچک وجود داشت ؛ شبیه دفتری که بیشتر مداحان از آن استفاده می کنند.

برگهای دفتر را گل گرفته بود و باز نمی شد.

آن را پاک کرده و به سختی بازش کردم.

بالای اولین صحفه اش نوشته بود: «عمه بیا گم شده، پیدا شده!.»

منبع: کتاب آسمان مال ماست(کتاب تفحص ) صفحه ۵۵

 

گریه بر امام حسین علیه السلام

چشماش مجروح شد و منتقلش کردند تهران
محسن بعد از معاینه از دکتر پرسید:
آقای دکتر مجرای اشک چشمم سالمه؟می‌تونم دوباره با این چشم گریه کنم؟
دکتر پرسید: برای چی این سوال رو می‌پرسی پسر جون؟
محسن گفت: چشمی که برای امام حسین علیه السلام گریه نکنه به درد من نمی‌خوره
خاطره ای از زنذگی طلبه شهید محسن درودی

منبع:ماهنامه فکه، شماره ۱۲۶، صفحه ۱۰۷

 

سلام بر حسین علیه السلام لحظه ی شهادت

لحظه شهادت ترکشی به پهلوش اصابت کرد

وقتی به زمین افتاد از ما خواست که او را بلند کنیم

وقتی روی پاهایش ایستاد رو به سمت کربلا دستش را به سینه نهاد و آخرین کلام را بر زبان جاری کرد و گفت:

«السلام علیک یا ابا عبدالله».

احمد علی موقع خاکسپاری با اینکه ۶ روز از شهادتش می‌گذشت ولی دستش هنوز به نشانه ادب بر سینه اش قرار داشت.

خاطره ای از زندگی عارف شهید احمدعلی نیری

منبع: کتاب عارفانه به نقل از همرزم شهید

 

شهادت حسین وار

گردان امام حسین علیه السلام توی محاصره دشمن قرار گرفته بود

دست مشهدی عباد فرمانده گردان هم قطع شده بود

اما با همون حالت ایستاد و مردانه می جنگید

مشهدی عباد به عقب بیسیم زد وگفت:

سلام من رو به امام برسونید بگید:

مشهده عباد و نیرو هایش حسین وار جنگیدند

و حسین وار شهید شدند

جنازه مشهدی عباد برنگشت؛

توی وصیت نامه اش نوشته شده بود:

ای کاش وقتی شهید شدم جسم منو پیدا نکنند.

خاطره ای از شهید محمد باقر مشهدی عبادی (مشدی عباد)

منبع: کتاب لحظه های آشنا ، صفحه ۱۱

 

قربانی ام را قبول کن

سرهنگ با خانواده اش توی پادگان زندگی می کرد

موی دماغ ضد انقلاب شده بود

می خواستن هرطور شده کاری کنن که از مهاباد بره

وارد پادگان شدن و پسر بچه خردسالش رو ربودند

سرش رو به طرز بدی بریده و همراه بدن مطهرش داخل یک طشت قرار دادن

یه پارچه قرمز رنگ هم روی طشت کشیدن

اونوقت شبانه همراه با یه نامه گذاشتن کنار پادگان

سرهنگ با دیدن جنازه فرزند و جنایت بزرگ کومله گفت:

خدایا! قربانی اصغرم را قبول کن.

ضد انقلاب بداند که یک قدم هم عقب نشینی نخواهم کرد…

منبع: کتاب سرداران بی سر ، صفحه ۲۵

 

چهله ی زیارت عاشورا

 

یکی از بچه ها باصفای گردان ما هر روز بعد از نماز صبح زیارت عاشورا می خواند.
نیت اش هم این بود که خدا دعاش رو مستجاب کنه و شهید بشه.
می گفت: نذر کردم چهل روز زیارت عاشورا بخونم تا شهید بشم، اگه توی چهله ی اول شهید نشدم، دوباره می خونم. اونقدر چهله می گیرم تا شهید بشم.
روز چهلم کار فیصله پیدا کرد و دعاش مستجاب شد.
شهید شد و کار به دور دوم هم نرسید…

منبع:کتاب سرزمین مقدس صفحه ۱۲۰

 

سر بریده یا حسین می گوید

طلبه شهید مصطفی آقاجانی در جاده خمپاره خورد و سرش قطع شد. دیدند سر بریده لبهایش تکان می خورد و « یا حسین » می گوید. بعد از شهادت کوله پشتی اش را باز کردند ، در برگه ای نوشته بود:
۱ـ خدایا ! امام حسین علیه السلام با لب تشنه شهید شد ، من هم می خواهم تشنه شهید شوم. ( وقتی او شهید شد ، تانکرهای آب خالی بوده و فرمانده برای رزمنده ها تقاضای آب کرده بود)

۲ـ اربابم با سر بریده شهید شده و سرش را از پشت بریده اند ، من هم می خواهم از پشت سرم بریده شود ( نقل کردند که خمپاره از پشت سر به شهید خورده است (
۳ـ سر بریده ی مولایم امام حسین علیه السلام بالای نی قرآن می خواند ، من سرّش را نمی دانم ، ولی می خواهم با سر بریده « یا حسین » بگویم.

راوی:سردار حاج حسین کاجی

منبع:سالنامه عطش ظهور ۱۳۸۵

 

چرا زیارت عاشورا کم می خوانی

قبل از اذان صبح بود. با حالت عجیبی از خواب پرید.

گفت: «حاجی! خواب قاصد امام حسین رو دیدم. بهم گفت: امام حسین علیه السلام سلام رساندند و فرمودند:

به زودی به دیدارت خواهم آمد

یه نامه از طرف آقا به من داد که توش نوشته بود: چرا این روزها کمتر زیارت عاشورا می خوانی؟

همینجور که داشت حرف می زد گریه می کرد. صورتش شده بود خیس اشک. دیگه تو حال خودش نبود.

چند شب بعد شهید شد. امام حسین به عهدش وفا کرد…

خاطره ای از زندگی شهید محمدباقر مومنی راد

منبع: کتاب یک جرعه آفتاب صفحه ۴۴

 

التماس دعای عاقبت به خیری و شهادت داریم در این ایام معنوی

درباره bayantest313

این مطالب را نیز ببینید!

خاطرات عشق شهدا به امام رضا علیه‌السلام

یا امام رضا علیه‌السلام منتظر وعده‌ام … یه نوجوان ۱۶ ساله بود از محله‌های پایین …